تبليغاتX
دل بارانی

دل بارانی

عشق

هواشناسی

سلام اینجا تهران است هوای دل بس ابری است اما هوای دیده نه ولی به نظر میرسد با اوهامی که از جانب خیال میوزد تا ساعتی دیگر دیده هم ابری شود خیال خیال و بازهم خیال انگار ما کار دیگری نداریم خسته شدیم از بی همصدایی دلمان یه چیز میگوید عقلمان یه چیز وجدانمان چیزی دیگر بعد باهم دعوا میکنند سپس آشتی و روبوسی پس همصدا کجاییییییییییییییییییییییییییییی؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 9:23  توسط علیرضا  | 

چقدر دلگیر است که آندم که میخواهی حرف دلت را بگویی چیزی میشنوی که ویرانت میکند

پ-ن:رتبه ی کنکورم شد۱۶۸

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:4  توسط علیرضا  | 

چقدر این روزها دلگیر است شاید بشود هم صدایی یافت هم صدا کجایی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12:16  توسط علیرضا  | 

دل+تنهایی+یه عالمه حرف=انفجار

شاید این روز ها دیگر کسی سراغ کسی را نگیرد شاید دیگر دلتنگی ها از روی منافع باشد شاید بشود با این حرف ها خودرا آرام کردشاید زمین برای من کوچک است شایدهم درک من<به هرحال منو زمین به درد هم نمیخوریم او هدیه ای برای من ندارد شایدهم حرف های من صقیل است شاید هم جایی دیگر

خوب شد شاید هست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 12:33  توسط علیرضا  | 

خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:24  توسط علیرضا  | 

به رنگ تارا

ماه من ، غصه چرا ؟! 
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز 
مثل آن روز نخست 
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان 
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و 
نفسی از سر امید کشید 
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید 
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟! 
تو مرا داری و من 
هر شب و روز ، 
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن 
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید 
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن 
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور 
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند 
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست 
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 14:22  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 13:44  توسط علیرضا  | 

یاد تو

من شنیدم.....صدای بی انتهای نگاه بی کلامت را ....هنگام بارش باران.....ای کاش تو هم میشنیدی صدای ماندگار نگاه بی گناهم را که جور بی کسی ها را به دوش می کشید برای بهانه ی نگاه های بی انهتی تو..............

سی-می-می درست مثل سمفونی زیبای باران از آن هم زیباتر..............صدای بی انتهای نگاهت از بارانی ترین گیتار هم خواستنی تر است.........می دانم نت ها ی زیباترین گیتار بارانی صدایش را از چشم های بی انتهایت قرض گرفته و من دلدادگی ام را از قطره های زیبای بارون............

بیا قصه ی صدای نگاهمان را خاطره ای کنیم در گوشه ی زندگی بارانی..........بگذار خاطره ای باشیم ماندگار ........نگذار قصه ی صدای نگاه بی انتهایت حسرتی محزون شود...............

بگذار بگویند همیشه حق با بهار بارانی بود.............و نگاه تو جاودانه ترین خاطره ی ماندگار...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:39  توسط علیرضا  | 

من که میدانم شبی                      عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من                      سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا                     سرگرم و مستم

مرگ ویرانگر چه بی رحم               و شتابان میرسد

           پس چرا عاشق نباشم ؟؟

من که میدانم به دنیا                 اعتباری نیست

بین مرگ و آدمی                      قول وقراری نیست

من که میدانم                          عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و                       راه فراری نیست

     پس چرا

         پس چرا عاشق نباشم؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 22:17  توسط علیرضا  | 

من پذیرفتم که عشق افسانه است   ...         این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم            ...         با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش           ...         از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی          ...          آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                    ...         تلخی بر خوردهای سرد را


+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 21:50  توسط علیرضا  |